تبلیغات
آزمون بندگی - زیر بار خدا
تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 | 08:23 ق.ظ | نویسنده : مستور
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه
ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .amstory.mihanblog.com

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم!



طبقه بندی: دلگویه،