تبلیغات
آزمون بندگی - روزهای آخر عمر رسول اکرم اسلام و خلوت با امیرالمؤمنین علیه السلام
رسول اکرم اسلام فرمود: سوى برادرم على و عمویم عبّاس بفرستید تا نزد من آیند؛ پس فرستادند كسى را كه حاضر كرد ایشان را. همین كه در مجلس قرار گرفتند حضرت رو به عبّاس كرد و فرمود: اى عمّوی پیغمبر! قبول مى كنى وصیّت مرا و وعده هاى مرا به عمل مى آورى و ذمت مرا برى مى گردانى؟

عبّاس گفت: یا رسول اللّه! عموى تو پیرمردى است كثیر العیال و عطاى تو بر باد پیشى گرفته و بخشش تو از ابر بهار سبقت كرده و مال من وفا نمى كند به وعده‌ها و بخششهاى تو. پس حضرت روى مبارك را گردانید به سوى امیرالمؤمنین علیه السّلام و فرمود: اى برادر! تو قبول مى كنى وصیت مرا و به عمل مى آورى وعده هاى مرا و ادا مى كنى دیون مرا و ایستادگى مى كنى در امور اهل من بعد از من؟

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: بلى، یا رسول اللّه! فرمود: نزدیك من بیا، چون نزدیك آن حضرت رفت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم او را به خود چسبانید، پس بیرون كرد انگشتر خود را و فرمود: بگیر این را و بر انگشت خود كن و طلبید شمشیر و زره و جمیع اسلحه خود را و به امیرالمؤمنین علیه السّلام عطا كرد و پس طلبید آن دستمالى را كه بر شكم خود مى بست وقتى كه سلاح مىپوشید در جنگ و به امیرالمؤمنین علیه السّلام داد. سپس فرمود: برخیز برو به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى.

پس چون روز دیگر شد بیماری آن حضرت سنگین شد و مردم را منع كردند از ملاقات آن حضرت. امیرالمؤمنین علیه السّلام ملازم خدمت آن حضرت بود و از او مفارقت نمى نمود مگر براى حاجت ضرورى ؛ پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به حال خود آمد فرمود: بخوانید براى من برادر و یاور مرا؛ پس ضعف او را فرو گرفت و ساكت شد. عایشه گفت: بخوانید ابوبكر را! پس ابوبكر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز كرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانید. ابوبكر برخاست و بیرون شد و مى گفت: اگر حاجتى به من داشت اظهار مى كرد. باز حضرت كلام سابق را اعاده فرمود؛ حفصه گفت: بخوانید پدرم عمر را! چون عمر حاضر شد و حضرت او را دید از او هم اعراض فرمود؛ پس فرمود بخوانید از براى من برادر و یاورم را؛ امّ سلمه گفت:

بخوانید على را همانا كه پیغمبر غیر او را قصد نكرده است. چون امیرالمؤمنین علیه السّلام حاضر شد، اشاره كرد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به سوى او كه نزدیك من بیا؛ پس امیرالمؤمنین علیه السّلام خود را به آن حضرت چسبانید و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به او راز گفت در زمان طویلى. امیرالمؤمنین علیه السّلام برخاست و در گوشه اى نشست و حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در خواب رفت. پس امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمد. مردم به او گفتند: یا اباالحسن چه رازى بود كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم با تو مى گفت؟ حضرت فرمود كه هزار باب از علم تعلیم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مى شود و وصیّت كرد مرا به آن چیزى كه به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللّه تعالى.

منبع : منتهی الامال، ۱/۲۵۵



طبقه بندی: مناسبت ها،
برچسب ها: رحلت حضرت رسول اکرم(ص)، امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام،