تبلیغات
آزمون بندگی - نجوا با حبیب
ذکر امروز
بخش ویژه
معرفی کتاب

مجموعه اثر حاضر در هشت بخش به موضوعاتی نظیر دعوت نجرانیان به اسلام، کنفرانس در کلیسای اعظم نجران، مناظره علمای نجران درباره پیامبر(ص)، بررسی کتب آسمانی درباره پیامبر(ص)، سفر نجرانیان به مدینه، مناظره پیامبر(ص) با نجرانیان، مراسم مباهله و ندامت نجرانیان از مباهله می‌پردازد...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
                 
  • جشنواره ملی فرهنگی هنری مباهله
    موسسه غدیر شناسی با مشارکت دبیرخانه کانون های فرهنگی هنری مساجد خراسان رضوی جشنواره فرهنگی هنری مباهله را در رشته های نقاشی، پویانمایی، وبلاگ نویسی، داستان کوتاه، مقاله پژوهشی، خوشنویسی، فیلم کوتاه، طراحی و تصویرگری برگزار می کند. ...

    ادامه مطلب ...
  • دستاوردهای مباهله
    جریان مباهله نقطه عطفی در تاریخ اسلام محسوب می‌شود; چرا که در آن روز بار دیگر نور اسلام در آفاق هستی درخشیدن گرفت و عالمیان در سال نهم هجرت، حقانیت نبوت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و منزلت اهل بیت آن ...

    ادامه مطلب ...
  • آیا مباهله یک حکم عمومى است ؟
    .شکى نیست که آیه فوق یک دستور کلى براى دعوت به مباهله به مسلمانان نمیدهد بلکه روى سخن در آن تنها به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) است ، ولى این موضوع مانع از آن نخواهد بود..

    ادامه مطلب ...
  • مباهله، سند عظمت اهل بیت
    هنگامی که هیئت نجرانی پیامبر را در اجرای مباهله مصمّم دیدند، سخت به وحشت افتادند. ابوحارثه که بزرگ ترین و داناترین آنان و اسقف اعظم نجران بود،گفت: «اگر محمد بر حق نمی بود چنین بر مباهله جرئت نمی کرد. ...

    ادامه مطلب ...
پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : مستور
به راننده گفته بودم: جبل النور، او هم گفته بود خمسه و عشر ریال . كمى تردید كرده بودم، راننده گفته بود: بعید، حاجى بعید، من هم گفته بودم هرچه تو مى گویى. نزدیك غروب بود كه پاى كوه رسیده بودیم، و راننده گفته بود هذا جبل النور.

دامنش پر از زباله بود، از قوطى هاى خالى نوشابه و شیر گرفته تا انواع كاغذهاى مچاله شده شیرینى و شكلات و پلاستیك هاى خالى و له شده آب. بالاى قله كه رسیدم هوا تاریك شده بود. كمى آن سوتر از قله، زائرانى هنوز در انتظار بودند تا نوبتشان برسد. یا باید دو ركعت نماز مى خواندند یا پشت به غار و رو به دوربین عكاس بنگالى در حال دعا مى ایستادند تا یك عكس مقدس یادگارى بگیرند. فرصت براى هردو كار نبود. چند نفر زائر لبنانى هم روى تخته سنگ هاى سقف غار نشسته بودند و صدا به صداى هم انداخته و دعاى توسل مى خواندند. سه ساعتى كه از شب گذشت دیگر كسى آنجا نبود و تنها ماندم. خلوت و خاموش.

پیش از این، بلور خیالم در حرمِ كعبه شكسته بود. هرچه كرده بودم كه زائر باشم، دست نداده بود، یعنى همه آن مناسك و اعمال كه بجا آوردم، هیچ. حالا آمده بودم در این خلوت كوهستان، مگر رد پایى دیگر از محمد(ص) یافته باشم، شاید از خدایش، نشانیِ دیگرى پیدا كنم. خدایى كه براى جان بیگانگان هم حرمت قایل شود و بچه هاى آن ها را هم دوست داشته باشد. مثل خداى شیخ ابوالحسن خرقانى عاشق باشد، بر دیوار خانه اش نوشته باشد كه هركس در این سراى آمد نانش دهید، نانش دهید و از دینش مپرسید. براى پیدا كردن خدایى این گونه آمده بودم.

گرماى روز در این كوهستان خشك و عبوس فرصت آن را نمى داده تا محمد از پناه صخره ها به قله بیاید و آغوش به سوى آسمان بگشاید. اما شب فرصتى دیگر است. در پهنه آسمان، تابش ماه، تلألؤ ستارگان، و سكوت و بیكرانگى است، از آن دست كه دل آدمى را در خود مى فشارد. محمد، یكه و تنها، بر فراز این صخره ها، دور از غوغاى طواف و سعى میان صفاو مروه آمده بود. در این سكوت، تاریكى، و خاموشى، اگر صدایى بوده باشد، گه گاه شاید زوزه شغالى، ناله مرغى، وزیدن بادى در پیچ و خم صخره ها، و دیگر هیچ. شاید ، شب هاى بسیارى را در این فراز آمده بوده و بسا كه تا طلوع بامداد، چشم به پهنه آسمان دوخته.

مى اندیشم، آدمى در این هستى چیست؟ در برابر این پهنه بیكرانه اى كه بدایت و نهایتى براى آن نمى توان پیدا كرد، عمر آدمى حتى لمحه كوتاهى هم محسوب نمى شود. در برابر این عمق و عظمت، آدم چون پر كاهى مى نماید كه با وزش یك نسیم، از جا كنده مى شود و براى همیشه ناپدید مى گردد. اگر چنین است، پس این همه خصومت و دشمنى اولاد آدم با هم چرا؟. از درك سكوت طفره مى رویم، تا از دانستن خویش، طفره رفته باشیم. چه حیله ها كه براى توجیه حماقت هاى خود نمى اندیشیم. شاید از آن رو كه بسى سنگین است این سكوت و این عظمت. زهى گم شدن در غوغا، زهى صدا به صداى هم انداختن و در پیرامون كعبه چرخیدن و چرخیدن. و گاه آرزوى مرگ رقیب.

هنگامى كه شب همراه با غبار زمین باشد و ماه نیز از صحنه بیرون رفته، و همه چیز در آغوش تاریكى و ظلمت خزیده باشد، بر اوج این قله، محمد را تنها مى بینیم، با سرى پر از اندیشه، و بى تاب از این همه درد كه آدم را به هزار فریب كشانده است. چه آنكه خویش را به شراب خرما مى سپارد و چه آنكه خود را در غوغاى طواف و هیاهوى حرم گم مى كند، و چه آنكه خیالات خوش براى عالم پس از مرگ مى بافد و زاهدانه خود را به حماقت مى كشاند. همه ما مردمان از دردى مشترك رنج مى بریم.

آیا طرح تازه اى در كارگاه آفرینش نیست كه مرهمى بر این زخم كهنه ما باشد؟ نه براى آن سوى آسمان ها، نه براى ناكجا آباد، براى همین زمین؟ براى همین زندگى؟ اینكه ناجاودانه هستیم بماند، چرا این گونه به تلخى و پلشتى و خصومت با هم سر مى كنیم؟ محمد خواب بود، یا بیدار؟ حالتى میان خواب و بیدارى، در پناه همین صخره كه اكنون در برابر خویش مى بینم. با سرى سنگین از اندیشه هاى متناقض، با دلى بى تاب از اندوه بى كرانه انسان.

شب به نیمه رسیده بود، كه ناگهان، آواى غریبى او را در خود گرفت. آواى پیچیدن طوفان بر گرده صخره ها نبود، بسى سهمگین تر. از كجا بود این آوا؟ از آسمان؟ از زمین؟ از عمق وجود خود محمد؟ از جانب كوه؟ از درون غار؟هیچ معلوم نیست. انگار از همه هستى، هم از آسمان، هم از زمین. هم از كوه، هم از نسیمى كه بر صخره ها مى وزد، هم از عمق وجود محمد، و هم از بوته هاى كوهستان، یك سمفونى بزرگ، با شركت همه اجزاى هستى، یك كلام را در جان محمد مى سراید كه:

بخوان

چه چیز را باید بخواند؟ خود مى داند؟ شاید همان كلامى را كه سال ها در جستجویش بود. همان كلامى كه گه گاه در سكوت و در پیوند با بیكرانگى، شبحى از آن را دیده بود. كلامى به سنگینى ِ رنج هاى بى شمار همه آدم ها، همه قبیله ها، همه ملت ها. به سنگینیِ همه ظلمت هایى كه در آغوش دره ها خزیده اند.

محمد را مى بینم، تلاش مى كند، در خود مى پیچد و، با خود مى نالد كه: نمى توانم و در خود فرومى غلطد. بیهوش مى شود. لحظاتى مى گذرد. طوفان آرام مى گیرد. همه چیز به سوى آرامش باز مى گردد. محمد به هوش آمده، هوشیارى خود را باز یافته، با چشمان حیرت زده اش همه چیز را از نظر مى گذراند. ترسى متبرك، جانم را فراگرفته است. انگار ذهن هوشیار در آستانه ناخود آگاه كیهانى ایستاده است كه باز همان آواى غریب او را در خود مى گیرد كه:

بخوان

این بار صریح تر و آشكارتر. محمد بازهم تاب نمى آورد، بازهم از خواندن آن كلام عاجز مى ماند، بازهم در خود مى پیچد و فرو مى غلطد. چه دره هولناكى است در كناره این غار حرا ! مرزهاى هوشیارى و ناهوشیارى درهم مى ریزند، و محمد بیهوش، در شكاف همین صخره كه اینجا هست، همین كه غار حرا مى نامندش.

هنوز به هوش آمده و نیامده كه این بار آن آواى غریب، راهِ چگونه خواندن را نیز براى محمد بیان مى كند:

بخوان،
به نام خداوندت، همانكه آفرید.
آفرید انسان را از علق(۱)،

بخوان،
وخداوندت گرامى تر است
همان كه آموخت به قلم
آموخت انسان را، آنچه نمى دانست

سخن از آفرینش آسمان و بیكرانگى نیست، سخن از آفرینش آدم نخستین از خاك و اسطوره بهشت نیست، سخن از عظمت كهكشان ها، كوه ها و دریا ها نیست. سخن از آفرینش قدیسین و مؤمنان به خداوند نیست. آفرینش انسان را مى گوید، همین انسانى كه اكنون هست. همینكه مدام از هماغوشى مردى و زنى از هر آیین و مذهبى پدید مى آید، همین كه نامش با دوست داشتن و عشق ورزیدن مى تواند یگانه باشد(۲). همین ما، كه مى توانیم چیزهاى تازه یاد بگیریم، مى توانیم دوست داشتن را هم تجربه كنیم، مى توانیم قلم برداریم و طرح تازه اى براى زندگى درافكنیم.

پس تكلیف مرگ چه مى شود هنگامى كه سخن از آفریدن است؟ آموزه هاى ربى ها، موبدان، رهبانان، كاهنان و این همه متولیان دین كه مدام از مرگ مى گویند و بنى آدم را حلق آویز آسمان كرده اند چه مى شود؟ تكلیف این همه قدیسان و شفیعان و رهبران چیست؟ با آن ها كه دشمن خویش و دشمن خدا مى پنداریمشان چه كنیم؟ محمد را مى بینم كه سراسیمه از این كلام تازه كه در یافته از دهانه غار بیرون مى زند. كناره غار پرتگاهى هراس انگیز است، محمد خود را از لابلاى سنگ ها و صخره ها به این سو مى كشاند. از این غار تا كنار كعبه دوساعتى راه است. باشتاب به سوى مكه سرازیر مى شود چنان است كه سر از دستار نمى شناسد.مكه در آغوشِ مستى شبانه خود فرو خفته. هیچ كس نمى دانست كه در آن سوى مكه، در میان آن صخره هاى خاموش، بر محمد چه گذشته است. خدیجه انگار كه دلواپسِ شوى، میان خواب و بیدارى پرسه مى زد، كه ناگهان صداى پاى او را مى شنود و او را در برابر خود مى بیند.

- محمد، تو را چه شده؟ چرا مى لرزى؟ چه پیش آمده اى محمد؟
و محمد پاسخ مى دهد كه:
- مى ترسم خدیجه، مى ترسم. مرا بپوشان.
خدیجه باز نگران تر از همیشه:
- آخر مرا بگو، چه حادثه اى برایت پیش آمده؟

و بعد محمد چون بیمارى سخت، بى رمق و لرزان، خود را در بستر خویش پنهان كرده. مى گویند كه در پگاه همان شب، شاید هم شبگیر، خدیجه كه بى تابى محمد او را هم بى تاب كرده بوده، با شتاب به سراغ خالوى خود مى شتابد، ورقه خالوى خدیجه اهل كتاب بود، از نبوت چیزها مى دانست، خدیجه حكایت شوى خود را با ترسى آمیخته به احترام براى ورقه بازگو مى كند. ورقه كه بادقت به سخن خدیجه گوش سپره بود مى گویدكه:

«اى خدیجه، اگر آنچه گفتى، راست گفته باشى، و اگر این كلام كه مى گویى در آن خلوت به محمد رسیده باشد، پس باید به تو بگویم اى خدیجه، سخت مراقب باش، كه ناموس هستى بر شوى تو محمد نازل شده»

ساعت یك و نیم بامداد شده بود كه صداى حرف زدن چند نفر از شیب آن سوى قله به گوش رسید، بعد نور چراغ قوه ها از پس سنگ ها پیدا شد، یك گروه حدوداً بیست نفرى از زنان و مردان اندونزى هستند كه به غار مى آمدند، بى آنكه هم را بشناسیم، در آغوشم گرفتند، و گونه هایم را بوسه مى دادند. حالا نمى دانم كلامى كه محمد یافته بود، همین گونه بود، یا من دوست دارم این گونه باشد. اما این را مى دانم كه داستان هبوط آدم از بهشت به همین دلیل بود كه آدم ها یكدیگر را دشمن مى داشتند.(۳)


پی نوشت ها:


(۱) - «علق» در اصل به معناى «چسبنده» است، علاقه و تعلق نیز از همین ماده است. این واژه در این آیه ایهام جالبى دارد.
 (۲) - انسان، از ریشه «انس» به معناى خوگیرنده، دوست شونده، آشنایى پیدا كننده.
(۳) - اشاره به بخشى آیات ۳۶ و ۳۸ سوره بقره : گفتیم هبوط كنید همه شما كه بعضى براى بعضى دیگر دشمن هستید.





نوع مطلب : حــج، 
برچسب ها :


درباره وبلاگ

زمین بر آسمان فخر می‏ فروخت که بر پشت او گام می ‏نهید و آسمان از دیدن آن همه شکوه و وقار، به وجد آمده بود. باد، عظمت ایمانتان را در گوش هزار سرو آزاد نجوا کرد و یک دشت شقایق، شیفته پاکی نگاهتان شد. (لَوْلاک لَما خَلَقتُ الْاَفْلاک).

امکانات وبلاگ

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره مباهله